همزباني و تفاهم فرهنگي پيامبران با مردم

هر پيامبري در هر جا مبعوث شود، به زبان مردم همان سرزمين سخن مي‏گويد، و خودش نيز يا از همان نژاد است و يا در بين آن نژاد به سر برده است؛ به گونه‏اي كه همه مردم آن منطقه، از سوابق او آگاهند و او نيز از آداب و رسوم و تأثيرپذيري يا تمرّد آنان با خبر است: (وما أرسلنا من رسولٍ إلّا بلسان قومه)۳؛ هيچ پيامبري را اعزام نكرديم، مگر اين كه با زبان فرهنگ مردم خويش آشنا باشد و مردم هم با زبان و فرهنگ او آشنا باشند.
وجود همزباني بين پيامبر و امت لازمه درمان دردهاي فرهنگي جامعه است،زيرا پيامبران نسبت به مردم خود سِمَتِ طبيب فرهنگي دارند. منظور از زبان در اين جا تنها لهجه، يا لغت نيست، بلكه فرهنگ مردم نيز مراد است. پيامبر بايد نقاط ضعف و قدرت امت را بداند و سوابق او نيز بايد نزد آن مردم روشن باشد. انساني ناشناس نمي‏تواند، پيامبر امّتي ناشناخته باشد، زيرا مردم در برابر ناآشنا تمكين نمي‏كنند. اما كسي كه دربين مردم بوده، مي‏تواند بگويد: (فقد لبثت فيكم عمراً من قبله أفلا تعقلون)۴؛ من ساليان متمادي در بين شما بودم و همه سوابقم براي شما روشن است. شما درست بينديشيد و تعقّل كنيد؛ تا به صحت دعوت و صدق دعوي من پي ببريد.
آنگاه اگر پيامبري اتمام حجّت كرد و فرهنگ مردم را شناسايي كرد، و مردم از او معجزه خواستند و او معجزه آورد، ولي آنان ايمان نياوردند، ممكن است خداي سبحان آنان را عذاب كند، زيرا هلاكتِ بعد از تماميت حجّت هلاكتي بر اساس بينه است: (ليهلك من هلك عن بينةٍ)۵. عذاب كافران و تبهكاران نيز پس از اعزام پيامبران است: (وما كنّا معذّبين حتّي نبعث رسولاً  و إذا أردنا أن نهلك قريةً أمرنا مترفيها ففسقوا فيها فحقَّ عليها القول فدمَّرناها تدميراً)۶.
راه تعذيب امّت تبهكار اين است كه ابتدا اوامر الهي توسط پيامبر به آنها ابلاغ شود وآنگاه كه فسق دامنگيرمترفان آن امّت شد،با عذاب الهي درهم كوبيده شوند. بعد از فرستادن پيامبران و اتمام حجّت از جهت اعجاز و تمام شدن مهلت، امر الهي فرا مي‏رسد.
انبياي الهي حجت را بر مردم تمام مي‏كنند و اگر مردم تمرّد كنند، خداوند به‏حياتشان خاتمه مي‏دهد و عادلانه داوري مي‏كند: (ولكلّ أمّةٍ رسولٌ فاذا جاء رسولهم قضي بينهم بالقسط وهم لا يظلمون)۷؛ ممكن نيست امتي بدون‏پيغمبر باشد. خداي سبحان اگر امتي را بدون‏پيغمبر رها كند، معنايش اين است كه يا تدبير آنان را نخواسته و يا تدبيرشان را به خودشان واگذار كرده است؛ و اين بدان معناست كه قانون بشري بتواند مدبّر بشر باشد؛ در حالي كه هيچ يك از اين دو را وحي و عقل نمي‏پذيرد؛ نه مي‏توان پذيرفت كه خداوند تدبير امور بشر را نخواسته و نه مي‏توان پذيرفت كه خداوند خواسته باشد بشر با فكر خود، خويش را تأمين كند، بلكه هم تدبير جوامع بشري را خواسته و هم راه منحصر آن را وحي دانسته است.
در سوره توبه نيز مي‏فرمايد: (وما كان الله ليضلَّ قوماً بعد اذ هداهم حتّي يبين لهم ما يتَّقون انَّ الله بكلِّ شي‏ءٍ عليمٌ)۸؛ خداوند هيچ گروهي را به اضلال كيفري گرفتار نمي‏كند، مگر بعد از اتمام حجت؛ سنّت خداوند بر اين است كه هيچ قريه‏اي را عذاب نكند مگر اين كه از مركز آن قريه، سخن وحي و رسالت به گونه‏اي روشن به گوش مردم رسيده باشد: (وما كان ربُّك مهلك القري حتّي يبعث في أُمِّها رسولاً يتلوا عليهم آياتنا وما كنّا مهلكي القري الّا و أهلها ظالمون)۹.
اگر بعد از بعثت آن پيامبر و اتمام حجّت با ابلاغ پيام الهي و آشنا كردن مردم به برنامه‏هاي وحي و رسالت مانند تلاوت آيات و تزكيه و تعليم كتاب و حكمت، كسي بر جهالت خود لجاجت ورزيد و هواي خويش را بر هدايت وحي و رفاه دنيا را بر تحصيل آخرت و انديشه خويش را بر سروش فرشتگان رجحان بخشيد، گرفتار عذاب الهي مي‏شود.
منشأ همه اين تعذيبها،عداوت مترفان،استهزاي متكاثران،سركشي زمامداران، خودسري جاهلان، هوس مداري عياشان و هواپرستي دلباختگان طبيعت است كه همواره مزاحم سفراي الهي بوده‏اند، به طوري كه خداوند مي‏فرمايد: (يا حسرةً علي العباد ما ياتيهم من رسولٍ الّا كانوا به يستهزؤن  ألم يروا كم أهلكنا قبلهم من القرون أنَّهم إليهم لا يرجعون)۱۰؛ مگر نديدند امم پيشين را، كه انبياي گذشته خود را استهزا كردند و به دست عذاب سپرده شدند و ديگر باز نگشتند؟
اين تزاحم ميان جهل و علم و جور و عدل و هزل و فصل و خلاصه باطل و حق از لوازم نبوّت عامه در نشأه ماده است. در جاي ديگر مي‏فرمايد: (وكم أرسلنا من نبّيٍ في الاوّلين  وما يأتيهم من نبّيٍ الّا كانوا به يستهزؤن  فأهلكنا أشدَّ منهم بطشاً ومضي مثل الاوَّلين)۱۱.
چنين نيست كه اگر مترفان و مسرفان يك امّت انبياي خود را استهزا كردند و دعوت آنها را نپذيرفتند، خداوند ديگر پيامبر اعزام نكند و آنها را به حال خود واگذاردبلكه حجت را برآنها تمام مي‏كند: (أفنضرب عنكم الذّكر صفحاً أن كنتم قوماً مسرفين)۱۲. حتي اگر تنها يك نفر در روي زمين باشد، بايد براي او حجّت حق وجود داشته باشد، زيرا حجت، قبل از خلق و همراه آن و بعد از آن هست: «الحجّة قبل الخلق ومع الخلق وبعد الخلق»۱۳.
همان طور كه فرا گرفتن احكام و حِكَم بر مردم نادان واجب است، ياد دادن آنها بر دانايان نيز لازم است. امام صادق (عليه السلام) مي فرمايد: در نوشته اميرالمؤمنين (عليه السلام) خواندم كه خداوند از نادانان پيمان فراگيري علم را نگرفت، مگر آن كه از دانايان تعهد ياد دادن به جاهلان را گرفته بود چون علم قبل از جهل است: «قرأت في كتاب علي (عليه السلام) انّ الله لم يأخذ علي الجهّال عهداً بطلب العلم حتّي أخذ علي العلماء عهداً ببذل العلم للجهّال لأنّ العلم كان قبل الجهل»۱۴؛ خداوند قبل از اين كه بشر عادي را در روي زمين خلق كند، حجت خود، يعني آدم (عليه السلام)، را آفريد، تا حجت او قبل از خلق وجود داشته باشد، به طوري كه وقتي انسانها آقفريده شدند، حجت الهي را ببينند. ممكن نيست خداوند در نتيجه اسراف و اتراف عدّه‏اي، مردم را به حال خودشان رها كند و برايشان رهبر نفرستد.

پانوشت:
۱ـ سوره انعام، آيه ۹.
۲ـ سوره يوسف، آيه ۱۰۹.
۳ـ سوره ابراهيم، آيه ۴.
۴ـ سوره يونس، آيه ۱۶.
۵ـ سوره انفال، آيه ۴۲.
۶ـ سوره اسراء، آيات ۱۵ ـ ۱۶.
۷ـ سوره يونس، آيه ۴۷.
۸ـ سوره توبه، آيه ۱۱۵.
۹ـ سوره قصص، آيه ۵۲.
۱۰ـ سوره يس، آيات ۳۰ ـ ۳۱.
۱۱ـ سوره زخرف، آيات ۶ ـ ۸.
۱۲ـ سوره زخرف، آيه ۵.
۱۳ـ كافي، ج۱، ص۱۷۷.
۱۴. اصول كافي، ج ۱، ص ۴۱۰؛ كتاب فضل العلم، باب بذل العلم.
براي مطالعه بيشتر، سيره پيامبران در قرآن، آيت الله جوادي آملي، ص ۵۰ – ۵۴ را بخوانيد.[subscribe2]

Be the first to comment

Leave a Reply

Your email address will not be published.


*